ريچارد پيتوس*
امروزه براي ساختن دورنمايي از آينده، تلاشهاي زيادي از سوي مسئولان شهرها انجام ميشود. بدين ترتيب، در شهرهايي که نخبگان چنين تصويري را ارائه کرده و اقتصاد آن نيز بر مبناي مصرف گرايي بنيان نهاده شده، ما شاهد شکلگيري ايده «شهرهاي کلاس جهاني» هستيم. ايدهاي که در گذشته از سوي نخبگان تکنوکرات غربي دنبال ميشد، امروزه با تلاش بسياري از دولتها، مؤسسات مرتبط، سازمانهاي غير دولتي، دانشگاهيان و ابرشرکتهاي تجاري، در بسياري از نقاط دنيا قابل مشاهده است و چنين تصميمي در سراسر دنيا، به نتايجي مشابه منجر شده که لگدمال شدن شهروندان فقير، تجاري سازي فضاهاي شهري، سرمايهگذاريهاي عمومي در پروژههاي سودآور بخش خصوصي نظير سالنهاي کنفرانس، کازينوها، هتلها، مراکز خريد، زمينهاي گلف، مسابقات بزرگ ورزشي، همراه با کاستن از سرمايهگذاري در بخشهايي نظير عمران شهري، ساخت مسکن و فضاهاي عمومي، از نتايج چنين رويکردي ميباشد.
ريم کولهاس به ما ميگويد، زمان آن فرا رسيده که واقع بين باشيم، زيرا در حقيقت، خريد کردن، آخرين بازمانده از مجموعه گسترده فعاليتهاي عمومي پدران ما به شمار ميرود.
از سوي ديگر، در ميان جامعه شناسان و معماران عصر حاضر، تقريباً اين موضوع کاملاً پذيرفته شده که شهر دبي را بايد کاملترين نمونه از عطش شهرهاي نوظهور براي قرار گرفتن در کلاس جهاني به شمار آورد. در اغلب موارد نيز چنين گفته شده که شهر نيويورک، شهر قرن بيستم است و دبي، شهر قرن بيست و يکم خواهد بود. عدهاي نيز دبي را به عنوان طرحي فانتزي از آينده ميدانند که در آن از روابط فضاهاي قديمي قرن بيستم خبري نيست. حتي همانطور که مايک ديويس به آن اشاره ميکند، مسئولان چنين شهرهايي تلاش ميکنند که حتي محلههاي زندگي کارگراني را که بار اصلي ساخت شهرشان را برعهده دارند، از ديد ناظران خارجي و توريستها پنهان کنند. آيا چنين رفتارهايي را نميتوان بازگشت به آپارتايد دانست؟
امروزه در شهرهايي نظير دبي، بمبئي و ژوهانسبورگ، شهرنشيني به يک آرمان همگاني تبديل شده و روز به روز نيز بر جمعيت آنها افزوده ميشود. وضعيتي که به گفته پارتا چاترجي، در سراسر دنيا نيز قابل مشاهده است.
مايک ديويس در کتاب خود با عنوان «سياره زاغهنشينها»، موضوع شهرنشيني و حقايق فراسوي آن را مورد بحث و بررسي قرار ميدهد. وي انگيزه اصلي از نگارش اين کتاب را انتشار گزارش مسکن سازمان ملل متحد در سال 2003 ميلادي عنوان کرده است که بايد آن را به عنوان «اولين گزارش واقعي جهاني از حقايق فقر شهري» به شمار آورد.
ديويس معتقد است که هشدارهاي مطرح شده در مورد فاجعه فقر شهرنشينان در اين گزارش را بايد اولين تلاش اين سازمان در جهت رهايي از بند سانسور و ناديدهانگاري حقايق به شمار آورد.
به علاوه، در اکثر مراکز پژوهشي جهان پيشرفته، هيچ نشاني از افراد خانوادههاي فقير حاشيه نشين به چشم نميخورد. (براي نمونه به شهرهاي کاراکاس، سائوپولو، دوربان و غيره بنگريد.)
البته صرف نظر از پذيرش و يا عدم پذيرش نظرات سياسي ديويس از سوي خواننده، بسياري از افراد بر يک نکته اتفاق نظر دارند: زاغه نشينان در سراسر دنيا در حال تبديل به يک طبقه اجتماعي هستند.
يکي از نکات جذاب کتاب سياره زاغه نشينها، اشاره ديويس به فعاليتهاي نوظهوري همانند گسترش همجنسبازي از زاغههاي پيرامون شهرهاي بزرگ آفريقاي جنوبي در دهه 50 ميلادي و آغاز به کار بسياري از گروههاي موسيقي پاپ آمريکايي از همين مناطق است. آيا هراس ديويس از حاشيه نشيني کارگران شهرها، کاملاً بر واقعيتها منطبق است؟
آيا شکلگيري اين طبقه در کنار مناطقي با ساکنان متوسط و تقريباً مرفه را نميتوان نشانهاي از يک آگاهي اجتماعي به شمار آورد که در آينده بر زندگي ما سايه خواهد افکند و اميدواري به ايجاد يک دنياي آزاد را شکل خواهد داد؟
با انتشار کتاب ديويس در سال 2006 ميلادي، جرمي هاردينگ از نويسندگان مجله نقد کتاب لندن، در يادداشتي چنين نوشته بود. «با وجود کتابها و مقالات زيادي که تاکنون در مورد حاشيه نشيني انتشار يافته، يک نکته تکان دهنده تقريباً فراگير در مورد اين آثار وجود دارد: نويسندگان چنين کتابهايي، حداکثر از داخل هواپيما به اين مناطق مينگريستهاند.»
در مورد اين کتاب، تاکنون دهها نقد از سوي کارشناسان نوشته شده است، ولي در قريب به اتفاق آنها ميتوان دريافت که گويي ما با اولين رويارويي با حقيقت شهرنشيني در اکثر نقاط دنيا رو به رو شدهايم و اقبال عمومي به سوي اين اثر به ويژه در اروپا را بايد نشانهاي از تمرکز گرايي زياد مسئولان اين قاره دانست. هم اينک در سراسر دنيا، يک ميليارد نفر در مشاغل غير رسمي به کار مشغولند و ديويس به ما ميگويد که اين افراد يک طبقه اجتماعي جديد با سريعترين رشد ممکن بر روي کره خاکي ما هستند. آيا همان طور که جان بريمر ميگويد، اين زاغهنشينان را نبايد پرترهاي کامل از جهان امروز به شمار آورد؟
در اين کتاب، ما با انبوهي از آمار و گزارشهاي مستند در مورد قارههاي مختلف رو به رو هستيم که دنياي ما را به صورت جهاني واحد و قابل فهم که در آن قوانيني واحد در حوزه فقر و ثروت حکمفرماست، نشان ميدهد. به هرحال، در همه شهرهاي داراي محلههاي زاغه نشين، يک حقيقت مشترک وجود دارد: نکبت فقر و بدبختي، از نگاه مسؤولان شهري، عموماً ناديده گرفته ميشود، هر چند تعداد زاغه نشينان دنياي امروز از مرز يک ميليارد نفر گذشته است. آيا اين اتفاق با گرايش روز افزون جهاني به انديشههاي سرمايه سالارانه، مرتبط نيست؟
من معتقدم که اين اثر مايک ديويس، حتي از نگاشتههاي خود فقيران زاغه نشين در مورد زندگيشان، به حقيقت نزديکتر است. با وجود امکان ناديده انگاري تفاوتهاي تاريخي و اجتماعي جوامع مختلف از سوي مايک ديويس ميتوان دريافت که از نگاه وي، ما با يک جريان اجتماعي فراگير و تا حدود زيادي مشابه در سراسر دنياي امروز رو به رو هستيم. در بخش ديگري از اين کتاب، ديويس به فعاليتهاي مقابله جويانه مسئولان ابرشهرهايي اشاره ميکند که براي محدود کردن قدرت اجتماعي حاشيه نشينان، از هيچ اقدامي نظير آواره کردن اجباري، تخريب گسترده خانهها و يا حمله خشونتبار نيروهاي پليس فروگذار نميکنند.
البته تصوير ارائه شده در اين کتاب، در همه موارد نميتواند صحيح باشد. وي تنها به پژوهشهاي کتابخانهاي بسنده نکرده و توضيح شرايط ناگوار زندگي حاشيه نشينان فقير شهرهاي بزرگ آفريقاي جنوبي، ميتواند دليلي براي تحقيقات فراگير و دقيق ميداني وي به شمار آيد. اما آيا آنطور که ديويس ادعا ميکند، عامل اصلي آوارگي زاغه نشينان، صاحبان اين زمينها هستند؟ و آيا شهر دوربان مثال متناقض ادعاهاي نويسنده به شمار نميرود؟
به علاوه، چرا ديويس به عقايد و نظرات اين زاغهنشينان فقير هيچ اشارهاي نميکند؟ همچنين با وجود راه پيماييها و تظاهراتهاي گسترده در اين مناطق، به همراه مطرح شدن اين موضوع در اجلاس بينالمللي نهضت اصلاحات اجتماعي، چرا وي اين اتفاقات را در کتاب خود مطرح نکرده است؟
يکي از نکات جذاب کتاب سياره زاغه نشينها، اشاره ديويس به فعاليتهاي نوظهوري همانند گسترش همجنسبازي از زاغههاي پيرامون شهرهاي بزرگ آفريقاي جنوبي در دهه 50 ميلادي و آغاز به کار بسياري از گروههاي موسيقي پاپ آمريکايي از همين مناطق است. آيا هراس ديويس از حاشيه نشيني کارگران شهرها، کاملاً بر واقعيتها منطبق است؟ و آيا ميتوان همه ويژگيهاي آنان را در قالب شاخصههاي نژادي تقسيم
خوانندگان اين کتاب درمييابند که در سال 2005 ميلادي، تعداد شهرنشينان از تعداد ساکنان روستاها فراتر رفته و تا سال 2050 ميلادي، تعداد اين افراد شهرنشين، از مرز ده ميليارد نفر خواهد گذشت. با توجه به اينکه بخش اعظم اين رشد به کشورهاي در حال توسعه تعلق خواهد داشت، کماکان ما شاهد وجود خانههايي نامناسب و داراي ساکناني بيش از حد ظرفيت، استفاده از آبهاي آلوده، فقدان فاضلاب بهداشتي، ضعف شديد خدمات اجتماعي و نرخ بالاي بي کاري تا حد پنجاه درصد اين افراد خواهيم بود.
بندي کرد؟ آيا برچسب مخالفت ديويس با شهرنشيني و عملکرد منفعلانه، کمي دور ازحقيقت نيست ؟
مايک در اين کتاب با اشاره به گسترش فاجعهآميز بيماري ايدز در آفريقاي جنوبي، پرده از حقايق تلخ و ناگوار روسپيگري در اين شهرها برميدارد. آيا ادعاي وجود انبوهي از جنينهاي سقط شده در ميان زبالههاي شهر آکراي کشور غنا، در صورت حقيقت، ما را به سوي دنياي پنهان رهنمون نميکند؟
خوانندگان اين کتاب درمييابند که در سال 2005 ميلادي، تعداد شهرنشينان از تعداد ساکنان روستاها فراتر رفته و تا سال 2050 ميلادي، تعداد اين افراد شهرنشين، از مرز ده ميليارد نفر خواهد گذشت. با توجه به اينکه بخش اعظم اين رشد به کشورهاي در حال توسعه تعلق خواهد داشت، کماکان ما شاهد وجود خانههايي نامناسب و داراي ساکناني بيش از حد ظرفيت، استفاده از آبهاي آلوده، فقدان فاضلاب بهداشتي، ضعف شديد خدمات اجتماعي و نرخ بالاي بي کاري تا حد پنجاه درصد اين افراد خواهيم بود. به علاوه، در پاکستان و سنگال و گينه نو و برزيل، با برهم خوردن شيوههاي زندگي محلي، رشد بي کاري، وقوع قحطي و خشکسالي و يا جنگ، نرخ مهاجرت به شهرها به عددي فاجعهآميز رسيده است. تمرکز اصلي وي هم بر تبيين موضوع «شهرنشيني بدون رشد» استوار ميباشد که يکي از موانع و چالشهاي اساسي فراروي توسعه اقتصادي جوامع امروز به شمار ميرود. ديويس براي ما توضيح ميدهد که اين نرخ لجامگسيخته مهاجرت در شهرهاي در حال توسعهاي نظير کينشازا، لاگوس و يا دارالسلام، ريشه در پذيرش سياستهاي اقتصادي نوليبرال رهبران اين کشورهاي جهان سوم دارد. وي معتقد است که در سايه سياستهاي تحميلي صندوق بينالمللي پول به اين کشورها، که در دهه هفتاد ميلادي از بحران بدهيها و در دهههاي هشتاد و نود ميلادي از نتايج تجديد ساختار اقتصادهاي شان رنج ميبردند، چنين نتايجي به وجود آمده است.
ديويس براي ما ميگويد که سياستهاي تعديل ساختاري اين صندوق که در جهت کمک به کشورهاي فقير براي بازپرداخت بدهيهايشان و جذب سرمايهگذاري خارجي اجرا ميشد، مهم ترين عامل رشد فقر مردم بومي و پيدايش محلههاي زاغهنشين از سالهاي دهه هفتاد به بعد بوده است. چرا که دولتها مجبور شدند، با کاستن از سرمايهگذاريهاي خود، مدارس و بيمارستانها، مقررات زدايي، خصوصي سازي مؤسسات عمومي، محدود کردن يارانههاي بخش کشاورزي، حذف تعرفههاي وارداتي و باز کردن دروازههاي خود جهت واردات کالاهاي خارجي، زمينه انجام اصلاحات مديران صندوق بينالمللي پول و بانک جهاني را فراهم آورند. براساس مطالعات ديويس، اين راهبردها و به ويژه دو سياست کاهش يارانهها و تعرفههاي وارداتي، در عمل، به نابودي مناطق روستايي و آواره شدن کشاورزان به سوي شهرها منجر شده است.
البته بسياري از خوانندگان با مطالعه اين کتاب ممکن است به ياد تحليلهاي چپگراياني بيافتند که سياستهاي اين صندوق را عامل همه بدبختيهاي جهان سوم ميدانند و از اين راهبردها با عنوان «اجماع واشنگتن» ياد ميکنند. با وجود تفاوتهايي در اين ميان، وقوع حوادثي نظير خشکسالي، قحطي و فساد دولتي نيز به اجراي اين سياستها کمک کرده است. در مجموع، ديويس عامل اصلي رشد فقر و نابرابري در سالهاي دهه هشتاد و نود ميلادي را تضعيف نقش دولتهاي کشورهاي در حال توسعه ميداند. به علاوه، حاشيه نشينان شهرهايي که در آنها خبري از صنايع بزرگ و فعاليتهاي خدماتي وجود ندارد، عموماً به فعاليتهاي غير قانوني، زباله گردي، فحشاء، تجارت کالاهاي قاچاق، روسپيگري، کار کردن بردهوار در منازل و يا توليد کالاهاي مصرفي ميپردازند. فعاليتهايي که مايک ديويس از آنها با عنوان «تلاشهاي غير رسمي براي زنده ماندن در اکثر شهرهاي جهان سوم» ياد ميکند.
آيا خروج دهها ميليون شهروند حومه نشين از فرآيند اقتصاد رسمي، آيندهاي تاريک را براي اين شهرها به وجود نخواهد آورد؟ به علاوه، در غياب مشاغل و صنايع ساختار يافته، عدم وجود اتحاديههاي کارگري و احزاب حامي کارگران، اين وضعيت بدتر از هميشه شده است. اما نکته جالب تحليلهاي ديويس اين است که وي در جهت رفع مشکلات فرهنگي و اجتماعي زاغه نشينان، با توجه به فقدان مشاغل رسمي، بهترين راهکار موجود را بازگشت
امروزه، سازمانهاي مذهبي نظير اسلامگرايان، هندوها و مسيحيان، توانستهاند نقش مهمي را در همبستگي اجتماعي شهروندان مناطق حومهاي کشورهاي در حال توسعه ايفا کنند. صرف نظر از جبنههاي روحي، خدمات اجتماعي ارائه شده از سوي آنها که ديگر از طرف دولتها تأمين نميشود، به همراه داوري بين افراد در صورت ايجاد اختلافات و ناآراميها، در کنار سلب اعتماد مردم به دولتمردانشان، همه و همه، ديگر بار نقش مذهب را پررنگتر از هميشه کرده است.
به دين ميداند. وي مينويسد: «اگر خداوند در دوره انقلاب صنعتي از شهرهاي ما رخت بربسته باشد، ديگر بار در شهرهاي فراصنعتي دنياي در حال توسعه، ظهور خواهد کرد.»
امروزه، سازمانهاي مذهبي نظير اسلامگرايان، هندوها و مسيحيان، توانستهاند نقش مهمي را در همبستگي اجتماعي شهروندان مناطق حومهاي کشورهاي در حال توسعه ايفا کنند. صرف نظر از جبنههاي روحي، خدمات اجتماعي ارائه شده از سوي آنها که ديگر از طرف دولتها تأمين نميشود، به همراه داوري بين افراد در صورت ايجاد اختلافات و ناآراميها، در کنار سلب اعتماد مردم به دولتمردانشان، همه و همه، ديگر بار نقش مذهب را پررنگتر از هميشه کرده است. از سوي ديگر، اسلام سياسي در حال نفوذ در دولتهاي بسياري از اين کشورها از قاهره تا جاکارتا ميباشد. هر چند رسانههاي غربي چندان تمايلي به پوشش خبري به قدرت رسيدن آنان ندارند. در هند نيز هندوها در حال کسب صندليهاي بيشتري در مجالس محلي و شوراهاي منطقهاي هستند.
مسيحيان راديکال هم از برزيليا تا ژوهانسبورگ با اقبال عمومي رو به رو شدهاند. اما يک نکته ابهامآميز در مورد عملکرد طرحهايي حمايتي نظير USAID و کمکهاي بانک جهاني و برنامه توسعه سازمان ملل وجود دارد: چرا اين مراکز خواهان دور زدن دولتهاي محلي و کار کردن با سازمانهاي غير دولتي و تشکلهاي محلي هستند؟ امروزه ما شاهد شکلگيري دهها هزار مجموعه از چنين سازمانهايي (نظير انجمن خيريه اکسفام تا بانکهاي غذايي محلي) هستيم که با وجود تفاوتهاي ايدئولوژيک و روشهاي متفاوت فعاليت خود، داراي اثربخشي زيادي هستند. ديويس هم با ناميدن اين رويکرد مردمي به «انقلاب سازمانهاي غير دولتي»، معتقد است که مهم ترين دليل اين تغيير بنيادين را بايد در قصور دولتها در انجام وظايفشان بدانيم. هر چند وظايفي نظير تقسيم مجدد ثروت و يا انجام اصلاحات سيستماتيک، تنها از عهده همين دولتها برميآيد.
به هر ترتيب، ما در سياره زاغهنشينها نيز نظير ساير آثار ديويس (شامل شيطان در پشت در، آخرين هولوکاست ويکتوريايي و شهرهاي مرده) با متني پرشور رو به رو هستيم که با وجود حجم اندک آن (حدود 200 صفحه)، ما را با دامنهاي گسترده و متنوع آشنا ميکند.
من با مطالعه اين کتاب که در بسياري از موارد براي تبيين اوضاع يک شهر بزرگ، تنها به نگارش يک يا دو پاراگراف بسنده شده، تصور ميکردم که فرانسيس فوردکاپولا، سوار بر يک هليکوپتر، در حال تصوير برداري از سراسر دنياست و با گذشتن سريع از روي جنگلها و کوهها، ما را با طيف گستردهاي از مسايل و راهکارها آشنا ميکند. آيا آنطور که ديويس ادعا ميکند، تنها راه ممکن براي کشورهاي توسعه يافته در جهت سرپيچي از پذيرش خواستههاي نظام سرمايه سالار جهاني، استفاده از اهرمهاي نظامي خواهد بود؟
گويي ما بر روي سيارهاي زندگي ميکنيم که رويارويي زاغه نشينان و شهر نشينان، آينده آن را خواهد ساخت و اين برخوردها، اجتناب ناپذير ميباشد. ديويس در رسيدن به چنين تحليلهايي تنها نيست. چرا که مديران پنتاگون هم از جنگهاي شهري به عنوان جنگهاي غالب قرن بيست و يکم ياد ميکنند. و پيشبينيهاي کارشناسان مستقل در مورد امکان ايجاد زد و خوردهاي خونين در شهرهاي آمريکاي مرکزي و جنوب شرق آسيا که همگي سالهاست از معضل زاغه نشيني رنج ميبرند، چندان دور از واقعيت نخواهد بود.
آيا تصويري که ديويس در آخرين صفحات کتابش براي ما ترسيم ميکند، روزي تحقق خواهد يافت؟ و آيا انبوهي از هليکوپترهاي مسلح و تانکها و نفربرهاي جنگي، در کوچههاي تنگ و باريک زاغهها، در جست و جوي افراد شورشي و مبارز، به عمليات نظامي خواهند پرداخت؟ و آيا زد و خوردهاي شبانه و حملات روزانه متقابل، همراه با بمب گذاران انتحاري و انفجارهاي پارتيزاني، آينده شهرهاي ما را رقم خواهد زد؟ در زاغه نشينان، ديويس به روشني ما را با موضوعاتي آشنا ميکند که کمتر در مورد آن انديشيده و يا چيزي شنيدهايم. او کتابي ارزشمند، مهم و ضروري نگاشته که پرده از سايه افکني اين مراکز سياه بر حوزههاي سياسي جوامع ما برميدارد.
-----------------------------------------------
این مطلب پیش از این در سایت سیاحت غرب انتشار یافته است.
انتهای پیام/ب