نسخه قابل چاپ

نسخه وب

داخلی » يادداشت » نگاه ويژه

لبنان و دخالت های خارجی از نگاه دکتر چمران:

لبنان؛ قربانی بازی بزرگان

1 مهر 1386 ساعت 19:58

دكتر مصطفي چمران را مي توان يك چريك جهان وطن ناميد. آنهم نه از آن وجه كه اسلحه بر دوش خاك كشورهاي متعددي را زير پا گذاشته باشد، نه، چمران با اندكي اغماض، غير از كشور خودش تنها در دو كشور خارجي و مسلمان سابقه مبارزاتي دارد؛ مصر دوره جمال عبدالناصر براي گذراندن آموزشهاي چريكي و لبنان. با اين اوصاف چگونه چمران مي تواند يك چريك بدون مرز باشد؟ پاسخ اين سوال را بايد در لبنان جستجو كرد

دكتر مصطفي چمران را مي توان يك چريك جهان وطن ناميد. آنهم نه از آن وجه كه اسلحه بر دوش خاك كشورهاي متعددي را زير پا گذاشته باشد، نه، چمران با اندكي اغماض، غير از كشور خودش تنها در دو كشور خارجي و مسلمان سابقه مبارزاتي دارد؛ مصر دوره جمال عبدالناصر براي گذراندن آموزشهاي چريكي و لبنان.
با اين اوصاف چگونه چمران مي تواند يك چريك بدون مرز باشد؟ پاسخ اين سوال را بايد در لبنان جستجو كرد.
لبنان سرزميني است نه چندان پهناور در كناره درياي مديترانه با سابقه اي باستاني، بخشي از امپراطوري عثماني كه پس از فروپاشي آن تحت سيطره يا به زبان ديپلماتيك "قيموميت" فرانسه در آمد و لبنان تا اينجا كشوري بود كمتر سياسي و شايد آرام.
با پايان جنگ جهاني دوم وضعيت ژئوپوليتيك اين كشور تغيير كرد. لبنان به يكي از گلوگاههاي اصلي امنيت منطقه تبديل شد. و البته سر اين تغيير وضعيت سريع چيزي نبود جز شكل گيري قدرتی اشغالگر و ميليتاريستي، به نام اسرائيل. نظاميان اسرائيلي از آشوب، نا امني و عدم توازن در لبنان راضي بودند و به آن دامن مي زدند، چرا كه عدم وجود يك دولت قدرتمند با اكثريت مسلمان، از طرفي امنيت آنها را تامين مي كرد و از سوي ديگر نا آرامي در مرزهاي شمال هميشه زمينه را براي اشغال آماده نگه می داشت؛ برنامه اي كه به صورت گسترده در سالهاي 1982 تا 2000 به اجرا در آمد.
اسرائيل به عنوان جاي پا و نقطه اتكاي نظام سلطه در مهم ترين و استراتژيك ترين منطقه جهان يعني خاورميانه، به حساب مي آمد و همين جايگاه لبنان را اهميت مي بخشيد. از اين رو بود كه تغييرات در فضاي سياسي لبنان به سبب حساسيت اش جهان را تحت تاثير قرار مي داد.
در كنار جايگاه جديد سياسي- استراتژيك يك ويژگي ديرپا در بافت اجتماعي اين كشور نيز وجود داشت كه آن را جهاني مي كرد. اگر لبنان را كشور هزار فرقه بناميم، زياد اغراق نكرده ايم؛ گروههايي كه در عين مذهبي بودن، ماهيت و كاركرد سياسي نيز پيدا كرده اند. اما اين همه ماجرا نيست. لبنان به لحاظ تنوع احزاب سياسي با حضور قدرتهاي خارجي روبرو است. قدرتهايي كه هر يك از جريان هاي سياسي، به يك يا تعدادي از آنها وابسته اند و حتي اين وابستگي را پنهان نمي كنند.
ميداني جهاني در مقياسي كوچك، از يك سو همبستگي ميان قدرت هاي سلطه گر بزرگ جهاني و از سويي ديگر گروههاي ضعيف داشته شده كه هيچ ملجاء و پناهي در اين ميانه ندارند. مصطفي چمران در چنين معركه اي كار خود را آغاز كرد و اگر چه در مقابلش چند گروهِ سلطه طلبِ مسلح سياسي ـ مذهبي بودند، اما در پشت پرده تمام نظام سلطه قرار گرفته بود.
چمران اوضاع و احوال لبنان، در بدو حضورش و تحولات بعدي را(که در دهه 70 میلادی جریان داشته است) در يادداشتهايي مكتوب كرده است. يادداشتهايي كه چشم اندازي از معركه لبنان ترسيم مي كند و از تكوين حركتي سخن مي گويد كه تاثيراتي جهاني در پي داشت و اين تاثيرات تا به امروز ادامه دارد. مجموعه اين يادداشت ها بعدها در قالب كتابي با نام "لبنان" منتشر شد. آنچه در پي مي آيد نگاهي دارد به شكل گيري حركت جهاني شيعه در لبنان و شرايط تولد و رشد اين حركت از زبان شهيد مصطفي چمران كه خود يكي از بانيان جنبش شيعيان بود.


ساختار سياسي لبنان پس از استقلال

در لبنان حدود پانزده طايفة مختلف كه هر كدام داراي دين مخصوصي هستند، زندگي مي كنند و قانوني وجود دارد كه به عربي آن را قانون طائفي مي گويند. به موجب قانون طائفي كه در سال 1932 تحت نفوذ فرانسه نوشته شده، هر طائفه لبناني داراي امتيازاتي است. طوايف بزرگ لبنان سه طايفه هستند: طايفة مسيحيان، طايفة برادران سنّي ما و طايفه شيعيان. هنگامي كه مي خواهند امتيازاتي را در لبنان تقسيم كنند بايد براساس نسبتي معين باشد. اين نسبت «پنج» براي مسيحيت و «سه» براي سنّي ها و «دو» براي شيعيان است. عدة شيعيان لبنان حدود 000/200/1 نفر است. عدة سنّي ها 000/550 نفر و عدة ماروني ها كه بزرگترين و قوي ترين طايفة مسيحيان هستند 000/450 نفر است. طايفة ماروني با 450000(1) نفر جمعيت، قدرت سياسي، نظامي و اقتصادي لبنان را در دست دارد. يعني رئيس جمهور، وزير دفاع و وزيرجنگ بايد ماروني باشد. همچنين رئيس بانك مركزي نيز بايد ماروني باشد. يعني سه عنصر مهم حكومت رئيس جمهور كه تمام امورسياسي در دست اوست و امورنظامي و اموردارايي نيز بايد به دست ماروني ها باشد، در حالي كه عدة آنها 450000 نفر است. هنگامي كه امتيازات را برمي شماريد مسيحيت داراي پنج حصه و سنّي ها داراي سه حصه و شيعيان فقط داراي دو حصه هستند.
به عنوان مثال: هنگامي كه مي خواهد نمايندگان مجلس را انتخاب كنند، فرض كنيد اگر پارلمان لبنان صد نماينده داشته باشد، از اين صد وكيل، پنجاه وكیل بايد مسيحي باشد، سي وكیل بايد سنّي و بيست وكيل بايد شيعه باشد. در حالي كه اگر نسبت جمعيت آنها را درنظر بگيريد، شيعيان به مراتب زيادتر از ديگران هسنتد. تعداد شيعيان دو برابر سنّي ها است و بيش از دو برابر ماروني ها است. ولي مي بينيد برادران سنّي سي نماينده دارند و شيعيان فقط بيست نماينده. هنگامي كه مي خواهند وزرا را انتخاب كنند، فرض كنيد اگر ده وزير داشته باشند، از اين ده وزير پنج وزير بايد مسيحي، سه وزير بايد سنّي و تنها دو وزير مي تواند شيعه باشد. بازهم دانشجويان براساس پنج، سه و دو انتخاب مي شوند، نه براساس نمره ها. در لبنان كنكور به معني كشور ما ندارند كه استعداد دانشجويان را درنظر بگيرند اگر صد دانشجو مي پذيرند، پنجاه دانشجو بايد مسيحي، سي دانشجو بايد سنّي و بيست دانشجو شيعه باشد. حتي اگر نمرة دانشجويان شيعه از همة دانشجويان مسيحي نيز بالاتر باشد، او را نمي پذيرند؛ زيرا او شيعه است و در شناسنامة او مذهب شيعه نوشته شده است.
در سال 1974 يك وزير فرهنگ آزاديخواه بر سر كار آمد، به نام «ابوحيدر». آقاي «ابوحيدر» براي اولين بار اعلام كرد كه مي خواهند داشنجويان دانشگاه ها را براساس استعداد انتخاب كند، نه براساس طايفه و مذهب؛ زيرا واقعاً ظلم و جنايت است كه كسي وارد دانشگاه شود، بدون آنكه درس خود را بداند و فقط به صرف اينكه مسيحي است يا سنّي است امتياز داشته باشد. اولين امتحاني كه در لبنان بطور آزاد انجام گرفت، در تربيت معلم بود كه حدود بيست و هفت دانشجو براي معلمي انتخاب مي كردند. براي اولين بار اجازه دادند كه كنكوري بين همة طايفه ها بعمل آيد و براساس استعداد و نمره، دانشجويان را انتخاب كنند. در اين مسابقة بزرگ كه صدها نفر شركت كرده بودند، از نفر اول تا نفر بيست ويكم همه شيعه بودند. استعداد را ببينيد! شيعة محروم و مستضعف كه از روي اجبار موظف است بيشتر درس بخواند، زحمت بكشد تا به هر وسيله ممكن وارد دانشگاه شود. از نفر اول تا بيست و يكم همگي شيعه بودند. بعد يكي دو نفر مسيحي و سنّي و سپس دوباره نفر بيست و چهارم و بيست و پنجم بازهم شيعه بودند. يعني از بيست و هفت نفري كه مي خواستند براي دانشگاه انخاب كنند، بيست و چهار نفر شيعه بودند. داد و فرياد مسيحيان .برادران سنّي ما به آسمان رفت كه اگر چنين كنيد تمام دانشگاه را شيعيان پر مي كنند و اين را نشايد. همان «ابوحيدر» وزير فرهنگ آزاديخواه مجبور شد كه از عقيدة خود عدول كند و اين كنكور را بهم بزند و بازهم براساس همان نسبت پنج، سه و دو دانشجويان را انتخاب كند. براين اساس مي بينيد كه همة دانشجويان شيعه اي كه مي توانستند انتخاب شوند، حدود چهار نفر يا ماكزيمم پنج نفر بيشتر نبودند.اينهاست ظلم و جنايتهايي كه نظام طائفي لبنان بر شيعيان وارد مي كند. حتي بيشتر بگويم، مي دانيد مسيحيان و سني ها ثروتمندان لبنان هستند و آنهائيكه مكنتي دارند، هيچگاه وارد ارتش نمي شوند؛ دنبال تجارت مي روند، دنبال كار خود مي روند. اين شيعيان بدبخت هستند كه از روي فقر و ناداري مجبور مي شوند كه به ارتش روي بياورند. اما در ارتش نيز براساس همين قانون عمل مي شود. براي آنكه مسلماني وارد ارتش شود معادل آن و همراه با او بايد يك مسيحي نيز وارد ارتش شود تا تعادل برقرار بماند. بنابراين هزاران شيعه مي خواهند وارد ارتش شوند، ولي از آنجا كه مسيحياني نيستند كه وارد ارتش شوند، آنان را نمي پذيرند. گاه گاهي اتفاق مي افتد كه يك جوان شيعه جوان مسيحي را پيدا مي كند و مبلغي گزاف به او پول مي دهد، تا هر دو باهم وارد ارتش شوند و ارتش بتواند اين شيعه را بپذيرد.

شيعيان مستضعفان لبنان
پس از تركان، استعمار جديد اروپايي وارد منطقه شد و خاورميانه بين قدرت هاي استعماري تقسيم گرديد و لبنان به فرانسه رسيد. فرانسوي ها نيز كشتارها از شيعه كردند، ولي شيعيان به حكم آنها گردن ننهاده و حتي هم اكنون هزاران شيعه هستند كه از فرانسوي ها شناسنامه نگرفته اند و با آنكه صدها سال است كه در لبنان زندگي مي كنند، لبناني بحساب نمي آيند. هر چند مبارزات فراواني، بر ضد فرانسوي ها بوقوع پيوست ولي شيعيان منكوب شدند و حكومت جديد لبنان، با پشتيباني سياسي و نظامي فرانسوي ها بر لبنان سيطره يافت و قدرت اقتصادي، سياسي و نظامي، يكپارچه در دست مسحيان قرار گرفت.
وضع شيعيان بسيار وخيم و ناراحت كننده بود. آنان شهروندان درجه سوم (بعد از مسيحيان و اهل تسنن) بحساب مي آمدند، همه كارهاي كم درآمد مانند حمالي و رفتگري به عهدة شيعيان بود، مناطق آنان فقيرترين و محروم ترين قسمت هاي لبنان و سرنوشتشان سياهترين سرنوشت ها به شمار مي رفت. بر اثر كينه توزي ها و تعصب ورزي هاي ضد شيعه كه از زمان معاويه رواج داشته است، همچنان شيعيان را رافضي و كافر و پست به شمار مي آوردند و حتي آنان را حيوان دم دار (متاوله) مي ناميدند. شيعيان تازه به دوران رسيده نيز عقده حقارت داشته و حتي بعضي ها با ميسحيان و سني ها ازدواج مي كردند تا پستي خود را جبران كنند، عدة زيادي از آنان از لبنان مهاجرت كرده، يا در كشورهاي ديگر بخصوص آفريقا به كار و كاسبي مي پرداختند.
فرهنگ و امكانات رشد نيز براي شيعيان به صفر تقليل يافته بود و روزگاري حتي يك مدرسه در جنوب لبنان نبود. هنگامي كه مردم از «احمداسعد» فئودال بزرگ (پدر كامل اسعد رئيس وقت پارلمان لبنان) تقاضاي تأسيس مدرسه كردند،گفته بود: «وقتي كامل درس مي خواند همة شما را كفايت مي كند». در آن زمان يك بيمارستان در جنوب وجود نداشت، راه آسفالت شده و برق نبود و درآمد سرانه شيعه در بعضي نقاط جنوب و بعلبك به حدود 75 ليره مي رسيد.
محيط فاسد لبنان نيز روح خودخواهي و مادي گري و انانيّت را پرورش داده بود و در ميان فقر و جهل و ترس و عدم امنيت و عقدة حقارت، مردمي بي اراده و پست و آلت دست فئودالها و بازيچة احزاب سياسي و راضي به قضا و قدر و قانع به قوت بخور و نمير، زندگي مي كردند.


مشت نمونه خروار؛يك نمونه از جنايات
اسرائيل در سال 1948 در همان ايامي كه در «ديرياسين» قتل عام مي كند، وارد «صالحه» [يكي از دهات شيعه نشين جنوب لبنان] مي شود، 85 نفر مردان ده را در وسط ده، پشت مسجد، جمع مي كند. معمولاً در وسط اين روستاها ميداني است و در كنار ميدان مسجدي بنا شده است. 85 مرد را در كنار ميدان، در پشت ديوار مسجد به رگبار گلوله مي بندد و همه را اعدام مي كند، در حالي كه زنها و بچه ها و كوچك و بزرگ دور ميدان ايستاده اند و اين ظلم و جنايت را مشاهده مي كنند. آنگاه اجساد اين 85 مرد را به داخل مسجد حمل كرده و آتش مي زنند و سپس مسجد را بر خاكستر اين اجساد خراب مي كنند، درحالي كه زنها و بچه ها با چشم هاي باز اين ظلم ها و جنايت ها را ملاحظه مي كنند. بعد اين زنها و بچه ها را رها مي كنند تا در ميان بيابان ها و كوه ها و راه ها پراكنده بشوند وشيون كنان داستان اين جنايت را براي روستاهاي ديگر و شهرهاي ديگر بازگو كنند كه اسرائيل در ده صالحه چه جنايتي مرتكب شده است. اين تاكتيكي بود كه اسرائيل با استفاده از همين زنها و بچه هاي مصيبت زده و عزادار مي خواست رعب و وحشت را در همة مناطق پراكنده كند و اينان را از جلوي خود براند. و بدين ترتيب چهارده قريه شيعه نشين از جنوب لبنان، در منطقة «جبل عامل» را نيز تصرف كرد كه يكي از آنها همين «صالحه» است، كه داستانش را براي شما گفتم.

شيعه قرباني عزا و عروسي يك نزاع بين المللي
در لبنان احزاب چپ يكي دوتا نيستند. 72 گروه وجود دارد. از انجا كه لبنان كشور آزادي است و همة كشورهاي عربي ديگر مي توانند در آنجا به آزادي فعاليت كنند، حزب داشته باشند، سازمان داشته باشند، اسلحه بياورند و روزنامه داشته باشند، بنابراين لبنان محل برخورد و درگيري قدرت هاي بين المللي است. به عنوان نمونه عراق و سوريه با يكديگر دشمن هستند. سوريه و ليبي با هم بد هستند. سوريه و عربستان سعودي باهم دشمن هستند. هر يك از اين كشورها براي خود حزبي و سازماني در لبنان دارند و پول و اسلحه در اختيارشان مي دهند. اين احزاب و سازمان ها در داخل لبنان به جان هم مي افتند تا برنامه هاي كشور متبوع خود را پياده كنند. اما تمام افرادي را كه اين احزاب چپ، عضوگيري كرده اند، شيعه هستند؛ يعني كساني كه در حزب وابستة به عراق اسم نويسي كرده اند شيعه هستند و كساني كه در حزب وابستة به سوريه اسم نويسي كرده اند بازهم شيعه هستند، كساني كه در «حزب كمونيست»، يا در «جبهة شعيبيه» و يا در «جبهة دمكراتيه» و احزاب فلسطيني ديگر اسم نوشته اند، اكثريت آنان را شيعيان تشكل مي دهند. بنابراين هنگامي كه دولت هاي عربي و قدرت ها و ابرقدرت ها، اين احزاب را به جان هم مي اندازند، اين شيعيان هستند كه يكديگر را مي كشند. سربازاني كه از اين گروه عليه سربازان گروه ديگر مي جنگند شيعه هستند. «جرج حاوي» رهبر كمونيست لبنان يك مسيحي است. رهبر «جبهة شعيبه» يك مسيحي ماركسيست بنام «جرج حبش» است. «جبهه دمكراتيه» يك مسيحي ديكر كمونيست است بنام «نايف حواتمه». اما سربازان بدبختي كه به صحنه مي روند و جان مي دهند شيعه هستند، چه اين طرف، چه آن طرف.
چنين كاري براي اين احزاب تجارت است. با خون چنين جواناني پول بيشتري از كشور خود دريافت مي كنند. آنان دلشان نمي سوزد كه اين جوان يا هزاران نفر نظير آنها جان بدهند، كشته شوند و حزب در اين ماه اعلام كند كه دويست كشته داده است و به ازاء دويست كشته از دولت عراق يا سعودي، يا ليبي پولي دريافت دارد. چنين تجارت هاي كثيفي بر خون جوانان شيعه، كه از روي فقر و دربه دري خود را به آنان مي فروشند و چارة ديگري ندارند، انجام مي پذيرد. ما خود شاهد اين ظلم ها و جنايت ها در لبنان بوديم و هستيم.

پيدايش حركت محروميـن
از سال 1971 كه به جنوب لبنان وارد شدم، كلاس هايي براي درس هاي ايدئولوژيك اسلامي، به سبك انجمن هاي اسلامي دانشجويان، به راه انداختم. از هر روستايي يك يا دو نفر از معلمان مؤمن و مسلمان را انتخاب كردم، كه مجموعاً حدود 150 نفر مي شدند. آنان هفته اي يك بار به مدرسه مي آمدند و جلساتي اسلامي و عميق برپا مي شد كه خود آقاي صدر [امام موسي صدر رهبر شيعيان لبنان]و « شيخ مهدي شمس الدين» و «سيد محمدحسين فضل الله» و رجال ديگر سخنراني مي كردند و بحث و انتقاد مي شد و بعد خودم نيز كم كم وارد بحث ها شده، يك سلسله دروس ايدئولوژيك بيان مي كردم نيمي از اين عده رفتند و تقريباً نيم ديگر ماندند و هم اينان بودند كه اولين هسته هاي سازمان «حركت محرومين» درجنوب را تشكيل دادند.
در بيروت نيز نظير اين عمل را انجام داديم. در آنجا مشكلات زيادتر بود، ولي حركتي فكري به راه افتاد كه به وحدت فكري و عمق ايدئولوژيك آنان كمك زيادي نمود.
ما نمي خواستيم سازمان به صورت دكان درآيد و هركس و ناكسي، و يا هر فكر غلطي وارد آن شود و خداي ناكرده حزبي ديگر، همچون احزاب فاسد لبناني به وجود آيد كه كارشان دروغ و تهمت و كارچاق كني و به جيب زدن اموال مردم و حكومت و تقسيم منافع و .. است. لذا از همان ابتدا تأكيد كرديم كه ما ايجاد «حركت» كرده ايم نه حزب و حركت از مبارزه با نفس و تربيت نفس و اخلاق شروع مي شود (نه منافع مادي، و مصالح شخصي).

ايجاد تـأسيسـات در جنوب
در مقابل فقر و فلاكتي كه شيعيان را محاصره كرده بود، فوراً به اين فكر مي افتد كه بايد تأسيساتي به پا كرد تا راه هاي اقتصادي را به شيعيان آموخت. بنابراين پنج مؤسسه در عرض چند سال در جنوب لبنان به پا كرد كه بزرگترين آنها مدرسه ايست به نام مدرسة «صنعتي جبل عامل» كه خود من هشت سال مدير اين مدرسه بودم. اين مدرسه مدرسه ايست متعلق به يتيمان محرومان و مستضعفان شيعه كه اكثر آنها خانواده شان مورد هجوم اسرائيل قرار گرفته و پدر و مادرشان كشته شده اند. اين فزندان يتيم، در این مدرسة شبانه روزي بطور مجاني درس مي خوانند و هفت رشتة فني مهم مانند نجاري، آهنگري، جوشكاري، برق و الكترونيك و ماشين هاي كشاورزي و غيره را مي آموزند و هنگاميكه درس خود را پس از چهار سال تمام كردند، وارد اجتماع مي شوند و حقوق مكفي دريافت مي كنند تا بتوانند خانوادة خود را اداره كنند.اين يكي از مدارس عالي است كه در جنوب لبنان از هر حيث بي نظير است. از نظر عظمت و از نظر كيفيت درس. در اكثر سال ها شاگردان اول لبنان از اين مدرسه فارغ التحصيل مي شدند. شاگرداني كه از نظر علمي و از نظر فكري و تئوري در لبنان بي نظير بودند. شاگرداني كه با كار خود در جوشكاري، در تراشكاري، در ماشين و غيره در سرتاسر لبنان سرآمد ديگران بوده اند. حتي من به خاطر دارم كه مي خواستيم عده اي استاد بپذيريم، عدة زيادي از مدارس مسيحيان و حتي از اروپا آمدند. من مي خواستم كه اين استادان را امتحان كنم. براي امتحان آنان به يكي از شاگردان مدرسة خود گفتم كه از آنان روي ماشين تراش امتحان كند. شاگرد مدرسه ما كه شايد سال سوم بود، از استادي كه از خارج آمده بود، به مراتب قوي تر بود جوانانی كه در جنگ هاي چريكي در سرتاسر لبنان بي نظير هستند؛ ستارگاني كه هيچ كس نمي توانست در مقابل آنان مقاومت كند. خود من هشت سال مديريت اين مدرسه را به عهده داشتم. بزرگترين پايگاه ما همين مدرسه بود. اسرائيل بارها اين مدرسه را زير آتشبار خويش فرو كوبيد. توپ هاي سنگين 175 ميلي متري اسرائيل در وسط مدرسه فرو مي آمد و ساختمان ها را خرد مي كرد و مي لرزاند. از طرف ديگر مزدوران كثيف عراق، كه بعداً دربارة آنها بيشتر سخن خواهم گفت، بارها به اين مدرسه حمله كردند و با راكت و موشك اين مدرسه را درهم كوبيدند. يعني نه تنها راستي ها و اسرائيلي ها اين مدرسه را مورد هجوم قرار مي دادند، بلكه چپي ها، كمونيست ها و مزدوران عراق نيز چندين بار اين مدرسه را مورد هجوم قرار دادند و عده اي از بزرگان مدرسه را كشتند. دربان مدرسه، معلم مدرسه و ديگران را به رگبار گلوله بستند و به شهادت رساندند. در جنگ هاي خونيني كه درگرفت، هميشه اين شاگردان كوچك اسلحه به دست مي گرفتند و در پشت سنگر عليه مهاجمان چه مزدوران عراق و چه اسرائيل- مي جنگيدند و اين بزرگترين افتخار آنها بود.

مدرسه جبل عامل؛ اولين پايگاه مقاومت
به ياد دارم دو سال پيش (1978) كه اسرائيل به جنوب لبنان حمله كرد، همه گريختند و جنوب لبنان را ترك گفتند، حتي فلسطيني ها نيز جنوب لبنان را ترك كردند. چند اردوگاه بزرگ فلسطيني در جنوب لبنان وجود داشت كه در اين اردوگاه هاي بزرگ يك آدم هم ديده نمي شد. زن و بچه، كوچك و بزرگ، حتي رزمندگان آنها گريختند. حتي عده اي از رزمندگان آنها اسلحه هاي خود، آرپي جي و مسلسل خود را در زير تشك شاگردان ما مخفي كردند و گريختند. اما عده اي از همين بچه هاي كوچك ماندند، جنگيدند، مبارزه كردند و با آنكه مي دانستند كشته مي شوند، ولي ترجيح دادند كه در مدرسة خود بمانند و بميرند. براي ما چقدر سخت بود كه به اين بچه ها بگوييم براي حفظ جان خود مدرسه را ترك كنند و به خانة خود بروند، يا از مدرسه دور شوند. آنان گريه مي كردند، اشك مي ريختند كه ما بايد بمانيم و به شهادت برسيم
در خلال جنگ هاي داخلي لبنان تقريباً همة مدارس لبنان بسته بود، ولي اين مدرسه باز بود وبه كار خود ادامه مي داد؛ زيرا اين شاگردان حاضر نبودند مدرسه را ترك گويند. البته اگر هم مدرسه را ترك مي گفتند، اغلب جايي نداشتند كه بروند. خانه و كاشانه اي نداشتند؛ زيرا اغلب آنها يتيم بودند. من ترجيح مي دادم كه در مدرسه بمانند تا لااقل نان و آبي و يا خوابگاهي داشته باشند. درحالي كه توپخانة سنگين و بمب افكن هاي اسرائيل، مدرسه را مي كوبيد و ساختمان هاي مدرسه، شيشه هاي مدرسه، در و پنجرة مدرسه درهم فرو مي ريخت، همين بچه هاي كوچك مي ماندند، چنين افرادي با چنين مشخصاتي در زير آتش مقاومت مي كردند و نمي گريختند. در هر حال اين مدرسه اي است نمونه در جنوب لبنان، كه خود هشت سال مديريت اين مدرسه را به عهده داشتم و از اين مدت داستان ها دارم. خانة من در مدرسه بود. مركز ما و پادگان ما، مركز تعليمات ما، مركز فرماندهي ما، در همين مدرسه بود. به همين علت بود كه اسرائيل و دست راستي ها و دست چپي ها، همگان، از هر طرف به اين مدرسه حمله مي كردند و آن را مي كوبيدند.
اين مدرسه، مدرسه اي بود براي پسران كه از سن يازده دوازده سالگي، تا سن پانزده- بيست سالگي در اين مدرسه درس مي خواندند و فارغ التحصيل مي شدند و به دنبال كار مي رفتند، تا به خانوادة خود كمك كنند.در خلال جنگ هاي داخلي لبنان تقريباً همة مدارس لبنان بسته بود، ولي اين مدرسه باز بود وبه كار خود ادامه مي داد؛ زيرا اين شاگردان حاضر نبودند مدرسه را ترك گويند. البته اگر هم مدرسه را ترك مي گفتند، اغلب جايي نداشتند كه بروند. خانه و كاشانه اي نداشتند؛ زيرا اغلب آنها يتيم بودند. من ترجيح مي دادم كه در مدرسه بمانند تا لااقل نان و آبي و يا خوابگاهي داشته باشند. درحالي كه توپخانة سنگين و بمب افكن هاي اسرائيل، مدرسه را مي كوبيد و ساختمان هاي مدرسه، شيشه هاي مدرسه، در و پنجرة مدرسه درهم فرو مي ريخت، همين بچه هاي كوچك مي ماندند، چنين افرادي با چنين مشخصاتي در زير آتش مقاومت مي كردند و نمي گريختند. در هر حال اين مدرسه اي است نمونه در جنوب لبنان، كه خود هشت سال مديريت اين مدرسه را به عهده داشتم و از اين مدت داستان ها دارم. خانة من در مدرسه بود. مركز ما و پادگان ما، مركز تعليمات ما، مركز فرماندهي ما، در همين مدرسه بود. به همين علت بود كه اسرائيل و دست راستي ها و دست چپي ها، همگان، از هر طرف به اين مدرسه حمله مي كردند و آن را مي كوبيدند.

تشکيل حركت «امل» و حيات دوباره شيعه
در تظاهرات 1970 و سپس تظاهرات بعلبك و صور، شيعيان از روي احساسات و عواطف خودشان به ميدان مبارزه آمدند و قسم ياد كردند كه تا آخرين قطرة خون خودشان براي احقاق حقوق شيعيان مبارزه كنند. اين مرحله اول مبارزات بود؛ يعني مرحله رشد سياسي و تحريك عواطف و احساسات شيعيان. امام موسي و دوستانش احساس كردند كه تنها با عواطف و احساسات و تظاهرات نمي توان كاري از پيش برد. در مقابل، سازمان هاي دست راستي قوي و سازمان هاي دست چپي قوي وجود داشت. بنابراين با تظاهرات ساده و خياباني و با ابراز احساسات و عواطف نمي شد به جايي رسيد. بايد سازماندهي انجام مي شد. بنابراين در سال 1973 سازماندهي «حركت محرومين» به رهبري امام موسي صدر شروع شد و من مسئول تنظيم تشكيلات اين سازمان بودم. سازماني كه به سرعت شيعيان را دور خودش جمع كرد، سازماني كه ايدئولوژيش اسلام بود، اما اسلام حقيقي، اسلام انقلابي. اسلامي كه سربازانش به قدرت اسلحه شهادت مسلح مي شدند.
چنين سازماني با چنين ايدئولوژي مورد بغض و كينه چپي ها و راستي ها و حتي روحانيون مرتجع لبنان قرار گرفت، ولي اين سازمان به سرعت پيش مي رفت. همانطور كه گفتم عده زيادي از جوانان بدبخت و فلك زده شيعه به علت خلائي كه وجود داشت به احزاب كمونيست، چپ و سازمان هاي متطرّف چپ فلسطيني پناه مي بردند. ولي پس از تأسيس «حركت محرومين» عده زيادي از اين جوانان به اصل و مبداء خودشان بازگشتند و به قول معروف، فرش را، گليم را، از زير پاي احزاب كشيدند و در هر دِهي كه يك يا دو نفر از حزب كمونيست وجود داشت، اقلاً صد تا دويست نفر از اعضاي مؤمن حركت محرومين فعاليت مي كردند.
پس از اين مرحله دوم سازماندهي در بين شيعيان، مرحله سوم آغاز شد و آن سازماندهي نظامي بود. لبنان سرزميني است عشايري و همه مسلح. دست راستي ها همانطور كه گفتم- با چهل هزار جنگنده و اسلحه كافي سيطره خودشان را بر ديگران حفظ مي كردند. مقابله با يك سازمان نظامي بايد با قدرت نظامي تؤام باشد. بنابراين قسمت سوم سازماندهي «حركت محرومين» تأسيس سازمان نظامي «امل» بود. «امل» از سه كلمه «افواج، مقاومت، لبنانيه» كه «الف» از افواج و «م» از مقاومت و «ل» از لبناني گرفته شده، يعني «آرزو»، آرزو براي تحقق رسالت اسلامي و حكومت مهدي(عج).
اين سازمان از سال 1974 شروع به تعليم جوانان شيعه كرد و اين تعليم در منطقه بعلبك، در كوهستان هاي نزديك به سوريه انجام مي گرفت. تعليماتي كه در آن مقاومت فلسطيني با ما همكاري داشت و شخص ياسر عرفات بارها به اين مركز سفر كرد و هنگام فارغ التحصيل شدن دوستان و برادران ما سخنراني كرد. چند نفر از مربيان فلسطيني در روزهاي اول يا سال اول در پايگاه امل به تعليم و تربيت نظامي دوستان ما مشغول بودند.
صدها نفر از بهترين جوانان ايراني ما نيز، در پايگاه هاي امل در لبنان تربيت نظامي ديدند، سه سال پيش{1356} در مخالفت شديدي «منصور قدر» سفير جاسوس ايران در لبنان عليه امام موسي صدر ابراز داشت و به دولت لبنان شكايت كرد كه در پايگاه «امل» در بعلبك 180 يا 200 نفر از جوانان ايراني تعليم مي بيند و به مقدار زيادي از حملات و دشمني هاي دولت لبنان و مسيحيان برضد امام موسي صدر، مربوط به اين قضيه بود.
بدين ترتيب آموزش نظامي «امل» شروع شد، اولين گروه هفتادنفري از استادان و شاگردان مؤسسه{مدرسه صنعتي جبل عامل} را در دهي به نام «يمونه» در بعلبك به مدت يك هفته تعليم نظامي داديم و نتيجه بسيار رضايت بخش بود. آنگاه پس از توافق فتح، مركز بزرگ تدريب{آموزش نظامي} «امل» در «عين البنيه» حوالي بعلبك زير نظر مدربين{مربيان} فتح، براي جوانان «امل» افتتاح شد كه نتيجه آن رضايت بخش بود، تا اينكه انفجار مين باعث شهادت 26 نفر از جوانان ما و بيش از هفتاد مجروح گرديد. آن مركز تدريب بسته شد و مركزي ديگر در «جَنتا» باز گرديد، كه اول زير نظر فتح اداره مي شد، ولي بعد اداره آن را خود جوانان «امل» به دست گرفتند. انفجار اردوگاه بعلبك، سروصداي زيادي به پا كرد و سازمان را كه مخفي بود- علني كرد و همه از اطراف به دشمني برخاستند.
مسيحيان و چپي ها هر دو مخالف بودند؛ زيرا مي دانستند اگر طرفداران صدر، سازماندهي شده و جنگنده شوند، ديگر كسي نمي تواند در مقابل قدرت آنان ايستادگي كند. چپي ها تا به آن روز با آقاي صدر كاري نداشتند، فكر مي كردند او رجل دين و مثل ديگرانست كه گاه گاهي شعارهايي تند مي دهد، اما هنگامي كه متوجه سازماندهي او و تعليمات نظامي او شدند، ترس و وحشت آنها بالا گرفت وشروع به كارشكني و اذيت كردند. ابتدا اين كارشكني ها مخفي بود، ولي بعد كه فرصت هاي مناسبي يافتند علناً به دشمني و كينه توزي پرداختند.
حزب كمونيست لبنان پنجاه سال سابقه كار در لبنان داشت، ولي مي ديد كه گروه گروه از جوانان به «حركت محرومين» مي پيوندند. شيعه اصولاً خود را بطور طبيعي جزيي از «حركت محرومين» به حساب مي آورد و لذا گليم را از زير پاي احزاب چپ كشيده و ديگر مجالي براي آنها باقي نمي گذارد. لذا دشمنان فطرتاً در جستجوي فرصت براي كوبيدن «امل» و امام موسي صدر برآمدند. امام موسي صدر آمده بود كه فقر فكري و ايدئولوژيكي و سياسي و اجتماعي جنوب را پر كند و خلاء را پر كرده بود. ديگر بهانه و ميداني به دست حزب كمونيست نمي داد. حزب كمونيست از فئودال ها و شيوخ خودفروخته خوشش مي آمد، گواينكه در ظاهر به آنها فحش مي داد؛ زيرا اينان براي او مجال باز مي كردند تا فعاليت بيشتري كند، اما امام موسي همه حربه ها را از آنان گرفته بود و در عمل سياسي، حتي از آنها تندتر بود و حزب كمونيست و احزاب چپ ديگر را خلع سلاح كرده بود.

ارزش انسان ها به حركتي است كه ايجاد مي كنند
ما هر انساني را با حركاتش مي سنجيم. شما مي دانيد در طول تاريخ افراد بزرگي هستند كه مي آيند و مي روند. فرض كنيم يك كشتي گير بزرگ، يا يك وزنه بردار معروف، مي آيد شهرتي كسب مي كند، اما پس از آنكه پير شد، بعد از آنكه رفت، ديگر اثري از او نمي ماند. مي رود، تمام مي شود. نويسندگاني، سخنوراني، شخصيت هاي سياسي بزرگي پيدا مي شوند، اما مي روند و تمام مي شوند. در طول تاريخ از اين افراد زياد ديده ايم. اما انسان هاي ديگري مي آيند كه حركت ايجاد مي كنند، مثل نبي اكرم(ص). اين مرد بزرگ حركتي تأسيس كرد كه قرن ها و هزارها سال پس از او، هر روز و همه روزه قدرتش افزونتر مي شود؛ يعني حركتي كه با مرگ او و با وفات او خاتمه پيدا نمي كند. حركتي كه در روح انسان ها، در قلوب انسان ها امتداد پيدا مي كند، ادامه پيدا مي كند. اين انسان ها مهم اند، اين انسان ها ارزش دارند. امام امت ما در اعداد اين رهبران بزرگ است.
مي دانيد رهبران بزرگي به وجود آمده اند چه مذهبي چه غيرمذهبي- كه منشاء خدماتي بودند، شهرت كسب كردند، كتاب ها نوشتند اما با وفات آنها، همه كارهايشان متوقف شد. من در طول تاريخ يكي از اين نمونه ها را ذكر مي كنم كه «سيدجمال الدين اسدآبادي» است.
«سيدجمال الدين اسدآبادي» شخصيت بسيار بزرگ و بي نظير تاريخ اسلام است، روشن فكري مبارز و سرسخت. اما اين مرد بزرگ پس از آن كه وفات پيدا كرد، ديگر اثري و حركتي از او باقي نماند، تمام شد، رفت. اما امام خميني، امام امت ما، حركتي تأسيس كرده است كه اين حركت در تاريخ مي ماند و با وجود او رابطه ندارد، حتي اگر خداي ناكرده او وفات پيدا كند، بازهم حركت او، نه تنها در ايران، بلكه در بين همة محرومين و مستضعفين دنيا، رسوخ پيدا كرده است. حركت او ابرقدرت ها را به لرزه درانداخته است. يك حركت اسلامي كه شعار « لاشرقيه و لاغربيه» مي دهد. هر قدر انسان بزرگتر و عظيم تر باشد، حركت اجتماعي او عميق تر و طولاني تر خواهد بود. يك انسان بزرگ را با حركتي كه ايجاد كرده است مي سنجيم. هنگامي كه بر اين سياق مقايسه مي كنيم، مي بينيم كه امام موسي صدر نيز حركت ايجاد كرده است. يك سخنور معروف يا يك نويسندة بزرگوار، يا يك رجل سياسي منحصر به فرد نبوده است كه در حيات خود اعمالي انجام دهد، يا كارهايي خارق العاده از او به ظهور برسد، بلكه ايجاد حركت كرده است و در كجا؟ در لبنان!. همچنان كه گفتم غرب زده ترين نقطة خاورميانه، لبنان است. فاسدترين حكومت ها در لبنان است، بزرگترين ظلم ها و جنايت ها در لبنان است. زير سلطة اسرائيل، فرانسه و امريكا. در سخت ترين شرايط، اين مرد بزرگ قادر شد كه حركت ايجاد كند. پس از 1400 سال اين شيعة بدبخت ترسوي عقده اي را، به جنبش درآورد، او را به حركت درآورد. او توانست آنچنان حركتي تأسيس كند كه هيأت حاكمة لبنان را بلرزاند. اسرائيل رابه وحشت بيندازد، نظام هاي طاغوتي عربي از او به وحشت بيفتد. سال ها پيش از آنكه انقلاب اسلامي ما به پيروزي برسد، اين مرد بزرگ سازماندهي كرد. «حركت محرومان»، نهضت محرومان، براساس ايدئولوژي و خط مكتبي اسلامي در لبنان به راه افتاد. انسان ها ساخته شدند. كادرها تربيت شدند و پس از آنكه مبارزة ايدئولوژيك و سياسي ادامه پيدا كرد، هنگامي كه جنگ هاي داخلي لبنان به وجود آمد و ضرورت جنگ هاي مسلحانه احساس شد، اين مرد بزرگ يک سازمان مسلحانه براساس ايدئولوژي اسلامي به وجود آورد، جناح نظامي حركت محرومين، به نام «حركت امل».
به ياد دارم شش يا هفت سال پيش{حدود سال 1972} يك گروه كماندويي اسرائيل وارد جنوب لبنان شد و دو كشاورز لبناني را به ظلم، به جنايت، كشت. عده اي از كشاورزان لبناني جمع شده و اعتراض كردند. فرماندة اسرائيلي به آنان اهانت ها كرد، حتي گفته بود، ما براي تصرف لبنان احتياج نيست كه سرباز بفرستيم، دختران خود را مي فرستيم و در هر لحظه، هرجاي لبنان را توسط اين دختران تصرف مي كنيم. چنان روحيه ضعيف و احساس حقارت در اين شيعيان به وجود آمده بود كه نمي توانستند در مقابل هيچ دشمني از خود عكس العمل نشان بدهند. به ياد دارم هنگامي كه در حضور امام موسي صدر به اين منطقه رفتيم، او به مسجد رفت و سخت گفت و جوانان را تشويق كرد تا در مقابل اسرائيل بايستند و بجنگند. يكي از جوانان از وسط مسجد بلند شد و اعتراض كرد كه: «اي امام ما اسلحه نداريم، چگونه با دشمني جبار، مانند اسرائيل بدون اسلحه بجنگيم؟» امام در جواب گفت: «حتي اگر اسلحه نداشته باشيد بايد با چنگ و دندان با اسرائيل مبارزه كنيد و اين لكة ننگ را از دامان خود بشوييد.» در همان لحظاتي كه امام در مسجد صحبت مي كرد، رگبار گلولة اسرائيل از بالاي سر ما وزيدن گرفت. آن منطقه نزديك مرز اسرائيل بود و اسرائيل، كه شايد از بلندگوي مسجد صداي او را مي شنيد، براي ايجاد ترس و وحشت رگبار گلوله خود را به شهر و به مسجد گشود، ولي او همچنان روحيه مي داد و آنان را به جنگ و جهاد تشويق مي كرد و بالاخره حالتي به وجود آورد كه براي اولين بار افتخار و روحيه شهادت طلبي در اين شيعيان ايجاد شد، روحية فداكاري و حسيني در آنان زنده شد.